82 - آزاد شدن عجيب يك زندانى



شخصى كه حسين بن على نام داشت گويد: مردى را ديدم هراسناك و لرزه بر اندام به حضور امام هادى (امام دهم ) (عليه السلام ) آمد، و عرض كرد: پسرم را (دژخيمان بنى عباس ) به خاطر دوستى با شما، دستگير كرده اند و بنا است امشب او را در فلان محل ، اعدام كرده و هما جا دفن كنند.
امام هادى (عليه السلام ) فرمود: اينك چه تقاضايى دارى ؟
او عرض كرد: معلوم است كه تقاضاى پدر و مادر در اين وقت خطير چيست ؟
امام هادى (عليه السلام ) فرمود: ناراحت مباش ، برو به خانه ات ، فردا صبح ، پسرت نزد شما خواهد آمد.
او رفت و بامداد فرداى آن روز، ناگهان ديد پسرش آزاد شده و به خانه آمده شگفت زده به پسر گفت : چطور شد تو را آزاد ساختند؟
پسر گفت : قبرم را كندند، و دستهايم را بستند (تا مرا اعدام كنند) ناگهان ديدم ده نفر از افراد خوشبو و زيبا و برجسته نزدم آمدند، علت گريه ام را پرسيدند، جريان را به آنها گفتم ، آنها زندان بان را منكوب كرده و نقش بر زمين نمودند و مرا از زندان آزاد كردند و اكنون نزد شما آمدم .
پدر با شتاب به حضور امام هادى (عليه السلام ) رفت و جريان آزادى پسرش را خبر داد در اين هنگام عده اى از ارازل و اوباش رفت و آمد مى كردند و سخن از ناپديد شدن جوان زندانى را دهن به دهن ، شايع مى نمودند، امام هادى (عليه السلام ) لبخندى زد و فرمود: اينها از آنچه ما آگاه هستيم ، بى اطلاعند (374)